عروج
عروج
تن آن كوه بلند
فرش از پولك برف
چون عروسي زيبا
دامنش گسترده
كفش پا ، از گلزار
باغها دسته گلش
ابرها تاج سرش
طاق آن چشم سياه
برده اين قلب مرا
صد و يك چشمه بگشت
جاري از همه گيسو
به يقين چون آبشار
تا كمرگاه عروس
موج زده افشان شد
هر رجش ،هر گيسو
پي آن سينه كشي
پايها سست شدند
ضربان تند بزد
در تكاپو ترديد
سخت كردم يك آن
بند تصميم صعود
دست خود بنهادم
در گلوگاه حيات
تشنگي گشت خموش
بر لب ،لعل لبش
لحظه اي تا وصلش
منم اينك گريان
تنگ در آغوش عروج
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر ۱۳۸۷ ساعت 13:26 توسط اسپيروز
|